از بس که جان ندارد ...

سه برادر بودند در یک قاب عکس

از قاب پایین آمدند، دست بابابزرگ را گرفتند و رفتند.

ما ماندیم و یک قاب عکس بزرگ و جای خالی بابابزرگ

 

******

محمد صادق با یک ظرف میوه، رفت کنار تخت خالی و زیر پتو دنبال بابابزرگ بود. عجب روضه ای بود کارهایش

 

 

  
نویسنده : سلمان ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها :