از بس که جان ندارد ...

سه برادر بودند در یک قاب عکس

از قاب پایین آمدند، دست بابابزرگ را گرفتند و رفتند.

ما ماندیم و یک قاب عکس بزرگ و جای خالی بابابزرگ

 

******

محمد صادق با یک ظرف میوه، رفت کنار تخت خالی و زیر پتو دنبال بابابزرگ بود. عجب روضه ای بود کارهایش

 

 

/ 22 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دبیرخانه مسابقه

دبیرخانه مسابقه داستان کوتاه کوتاه عاشورایی برگزار می کند: کارگاه بررسی داستان کوتاه کوتاه در آثار نویسندگان بزرگ با حضور احسان عباسلو (مدیر سرای اهل قلم) یکشنبه 19 دی ماه ساعت 15 الی 17 حوزه هنری، سالن شماره 2 تالار اندیشه فراخوان مسابقه را در وِیژه نامه عاشورایی ببینید: http://www.louh.com/special/adabi3/default.aspx

رهگذر

من می فهمم . این چند وقته فهمم بالا رفته. مادربزرگم 40 روز پیش که رفت هر روز به تلفن نگاه کردم 8 شب زنگ می زد :گوشی رو بدین به حسن! تو فکرم چرا من زنگ نمی زدم! ؟

مامان هانیا

سلام! شما احیانا روز 16 اسفند توی فروشگاه شهروند بهرود نبودین؟

مامان هانیا

سلام .سال نوی شما هم مبارک باشه!! شما تابلو نبودین،فقط من چهره تون رو از عکس این کنار تشخیص دادم و ضمنا اگه خاطرتون باشه یه دختر کوچولو اونجا بود که یه کم شیطونی می کرد(با پالتوی قرمز)!!!یادتون اومد؟ خوب اون هانیا بود!!

مامان هانیا

راستی من دنبال آقا پسر خوشگلتون گشتم ، اما ندیدمش!!

مامان هانیا

پس گل پسرتون دست هانیای ما رو از پشت بسته!!!خوب بالاخره باید معلوم باشه که پسره دیگه!!!

بی نام

سلام مش سلمان. آقا خوب چپ و راست می طلبه ها ! بهتربنها رو در سال جدید برای خودت و خانواده آرزو می کنم. شاد و سرافراز باشی.